احمد مجد الاسلام كرمانى
49
سفرنامه كلات ( فارسى )
سعد الدوله حبسش كرده بودند ديگر خودشان آسوده بودند اما بدبختانه هر روز به كسى « 1 » آويخته و آقايان بسكوت گذرانيدند تا كار باينجاها رسيد ، مجملا وارد كهريزك كه شديم جمعى سوار كشيكخانه را در آنجا ملاقات كردم و يك نفر سرهنگ رئيس آنها بود نشسته بود بنده را پياده كردند و بحضور سرهنگ آوردند سرهنگ آدم متدينى بود بطور انسانيت پيش آمد و سلام كرد و دوستانه تعارف نمود بعد از طى تعارفات دنبال سرهنگ رفتم بالاى ايوان در آنجا شخصى را خفته ديدم از سرهنگ پرسيدم اين شخص كيست ؟ جواب داد حاجى ميرزا حسن رفيق راه شماست از ديدن او خيلى مسرور شدم كه اقلا رفيق راهى دارم و با نهايت تعجب نزديك رفته بيدارش كردم او هم از ديدن من فوق العاده اظهار شادمانى نمود و ميگفت الحمد للّه كه تنها نيستم و هم زبان و مصاحب دارم منهم جواب دادم اى كاش تنها بودى من هرگز راضى نيستم كه در اين سفر با شما همراه باشم در جواب اين حرف خنده بسيار طولانى كرده هرچند من اظهار حزن و اندوه نموده بودم او بر اظهار مسرت
--> ( 1 ) چند شب ديگر داستان دلسوز مهدى گاوكش رخ داد . اين مرد در كوى سرپولك سر سردسته شمرده ميشد و جوانان و مشديان را بر سر خود ميداشت ، و چون از پيروان و هواداران بهبهانى ميبود ، در قهوهخاه نشسته و بيباكانه از عين الدوله بدگوئى ميكرد عين الدوله كه از بهبهانى هميشه خشمناك مىبود و دل پر از كينه ميداشت از شنيدن آنكه يكى از پيروان او چنين بيباكى مينمايد سخت برآشفت و چنين خواست همه خشم خود را بر سر بيچاره مهدى فرود آورد و دستور داد شبانه به خانه او ريخته و آنچه توانستند دريغ نداشتند خود او را دستگير كردند زن آبستنش را چندان زدند كه بچه انداخت يك پسرش را بحوض انداخته خفه گردانيدند به ديگران از بزرگ و كوچك كتك و زخم زدند با اين سياهكاريها از تاراج كاچال و افزارخانه هم چشم نپوشيدند از آنسوى فردا چون مهدى را بنزد عين الدوله آوردند گفت تازيانه بسيار زدند و پس از همه بزندانش انداختند تا ديرگاهى آگاهى او نبود و همه او را كشته ميدانستند اين رفتار ستمگرانه عين الدوله بمردم گران افتاد يكدسته سخت ترسيدند و خود را كنار كشيدند و يكدسته بخشم افزودند و در راه كوشش پا فشارتر گرديدند رويهمرفته كار بزرگتر گرديد و به سختى افزود . ضمه 89 كتاب تاريخ مشروطه ايران تاليف كسروى